سارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقمسارا نفسم، نفسم سارا، سارا عشقم، تا این لحظه: 12 سال و 10 ماه و 8 روز سن داره

عزیز دل مامان بابا

خداحافظ

سلام عزیزم. اومذم بگم تا یه مدت طولانی تو وبت نمینویسم. چون بیشتر بهم میریزم. به قول بابات منم از این مسخره بازیا خسته شدم. فعلا خداحافظ. منم ببخش که نتونستم مادر خوبی شم. هر چی از تو بود رو پاک کردم. همه رو. برای مدت طولانی خداحافظ
18 مهر 1391

...

سلام عزیزم. یه چیزی از وب یکی از دوستام خوندم خیلی خوشم اومد برات میزارمش. برای تو که فقط هودت بخونی. این روزا بابایی هم منو بخاطر نوشته هام و انتظارم واسه تو مسخره میکنه. اما نمیفهمه من چی میگم. چند وقت پیش گف همش تکراری شده. اما به نظر من کل زندگی تکراره. من همیشه تکرار زندگی رو درک کردم. اما همچنان برای تو انتظار میکشم. حالا هر کی هر چی بخواد بگه. من دوست دارم و با تمام وجود میخوامت. این مطلبیه که از وب دوستم گرفتم. با اجازه نویسنده : عاقبت در یک شب از شب های دور/کودک من پا به دنیا می نهد/آن زمان بر من خدای مهربان/نام شور انگیز مادر می نهد/بینمش روزی که طفلم همچو گل/در میان بسترش خوابیده است/بوی او چون عطر پیک یاس ها/در مشام جان من ...
17 مهر 1391

استفاده از مام

سلام دوستان وبلاگیم. خاموش یا روشن :) چند وقت پیش یه جا خوندم که استفاده از مام به دلیل استفاده از ترکیبات المینیوم برای از بین بردن باکتری های بوجود امده بر روی پوست به خصوص زیر بغل باعث ایجاد سرطان سینه در خانوم ها میشه. بعد از سرچ زیاد متوجه شدم به جای مام میتونید سرکه یا لیمو ترش تازه را جایگزین کنید که هم تعریق را کمتر میکنه و هم باعث از بین رفتن باکتری های مذکور میشه. من خودم لیمو ترش را امتحان کردم و واقعا موثر بود. به شما هم پیشنهاد میکنم به جای استفاده از این مواد شیمیایی که معلوم نیس چین از همین لیمو ترش یا سرکه استفاده کنید که واقعا موثره و هم سالمتر
15 مهر 1391

تهوع

سلام مامان نازم. امروز یه جوریمه. اول یه کم سردرد شدم و بعد کم کم تهوع اومد سراغم. و تا بالا نیاوردم حالم خوب نشد. نمیدونم بخدا. کلا زوارم دررفته. نمیدونم از سردرد تهوع شدم یا از تهوع سر درد. خلاصه هر چی که بود خیلی بد بود. امروز از خواب پا شدم تهوع نداشتم. و این خیلی غمنگیزه :( چون معنیش اینه خاله جون امروز فردا میاد. :(  رو اعصابم خیلی تاثیر کذاشته. یه دونه بی بی چک دارم ، اما حیفم میاد استفاده کنم. وقتی فکرشو میکنم که چقد پیش خودم دعا میکنم یه خط بیشتر نشون نده اما کم کم پر میشه میاد بالا و رو 2 تا خط میمونه داغونم میکنه. به خاطر همین از استفاده کردنش صرف نظر میکنم. یه حس دیگه ای هم که خیلی عذابم میده اینه که یه ماه تو شک...
15 مهر 1391

روزگار2

فدات بشم عزیزم. اومدم بگم استاد مقالمو قبول نکرد. L حالا مامانت باید کلی غصه بخوره. نمیدونم والا دیگه باید چکار کنم. خسته شدم. کارم درسم تزم همه رفته رو هوا. نی نی جونی واسه مامانت دعا کن خدا کمکش کنه. برخلاف بقیه روزا، امروز میشه طعم پاییز رو حس کرد. خنکی ملایمی پوستت رو نوازش میده. دلم میخواد بخوابم. یه خواب اروم تو یه بعد از ظهر خنک پاییزی. دلم میخواد بخوابم و وقتی بیدار شدم اثری از مشکلات نباشه. وقتی چشامو باز میکنم ببینم بابایی از سر کار برگشته خونه و تو درحالیکه بابا بابا میکنی میدوی طرفشو و بابایی بغلت میکنه و درحالیکه غرق بوست میکنه میاد طرف من. اه خداااااااااااااااااااا. کی این روزگار شیرین رو میرسونی؟؟
12 مهر 1391

روزگار

سلام گل من. خوبی عزیزکم؟ بلاخره پرژه کزایی بابا هم تموم شد. اما من خیلی حرص خوردم. چی میشد کار الان رو  هفته اول تابستون انجام میداد؟ کل تابستون من هدر رفت. یه پارک ساده نتونستم باهاش برم. یادمه تو کل تابستون فقط 2 ساعت رفتیم پارک مادر باهم که اونم من رفتم قسمت بانوان ورزش کنم. یه بارم پیاده از ازادی رفتیم خونه. ایا واقعا این حق من نبود به اندازه سهمم از زندگیش واسه اولین تابستونی که باهم بودیم واسه سختیایی که با هم تحمل کردیم. مسعود جدی میگم. ازت دلگیرم. اااووون که از عیدم و تعطیلات عیدم. اینم از تابستونم. هر وقت با تو بودم همینطور بود. اولین بار هم اصفهان بودم همینطور شد. نمیدونم شاید رفتار خودم اشتباهه. مسعود تورو خدا شوهرم باش نه ...
12 مهر 1391

درس

سلام عزیز دل مامانی . الان که این متن رو برات مینویسم ساعت 1:56 عصر روز یکشنبه تو کتابخونه ملی هست.  میخوام یه داستانی رو برات تعریف کنم. داستان روزگار. کلاس اول دبستان بودم یه هم کلاسی داشتم اسمش الهه بود. دختر خوبی هم بود. اما فقیر بود. معلمی هم داشتیم اسمش خانم شیر... بود. خانوم معلم مهربون کلاس ما از بچه فقیرا و اونایی ضعیف بودن بدش میومد. از قضای روزگار الهه هم با ما بود. الهه بچه ضعیفی و ساده و ارومی بود. خانوم معلم هم ازش بدش میومد. تو کلاس اسمشوگذاشته بود آروس. (دقیقا با همین لحن صداش میکرد.) به بچه های کلاس میگفت بچه ها با عاروس حرف نزنید. این عاروسه و باید یه گوشه واسه خودش بشینه.  این ظلم خیلی خیلی بزرگیه در حق یه ...
9 مهر 1391

به حول قوه الهی

یلام گلکم. مامانت به حول و فوه الهی مقالشو فرستاد. حالا مونده پایان نامم. اما کی حال نوشتن داره؟ بابایی هم مقالشو تا اخر هفته ایشالا تموم میکنه و میاد خونه. پنجشنبه از صب رفتم خونه مامان بزرگ اینا. خیلییی خوش گذشت. اول که رفتم مامان بزرگ و عمه میترا نبودن. رفته بودن خرید میوه و اینا. و فقط فاطمه و زهرا و بابابزرگ بودن. حدود نیم ساعت بعدش مامان بزرگ اینا اومدن. خریداشون گذاشتن رفتن دنبال خرید ماهی. وظیفه خطیر پختن پلو رو هم بر عهده من گذاشتن. مامانت هم که کدبانووو. پلوش همیشه یا شل میشه یا سفت. این بار شل شد. و بی نمک.  . مامان بزرگ اینا اومدن. عمه میترا خیلی شاد به نظر میرسید. مامان بزرگ گف مخصوصا به تو گفتم پلو بزار که بدونی اینجا ...
8 مهر 1391

بدون عنوان

سلام عزیزم. بابایی صبح رفت امتحان. ساعت 8 امتحان داشت. این امتحانشو بده راحت میشیم. بعد میتونه یه کم کمک من باشه. شایدم پاشه بیاد خونه. اما من دلم نمیخواد بیاد. اخه به نبودنش عادت کدن و اگه بیاد و زود بره دوباره به هم میریزم. روال زندگیم الان یه کم روتینتر شده و فقط دلتنگی بابا کمی اذیتم میکنه. دیشب باز خواب امتحان رودیدم. خواب دیدم امتحان دینی دارم. (بینش اسلامی) خیلی وقتا این خواب رو میبینم. تو یه کلاس بزرگ تو دانشگاه کلاساش برگزار میشه. اما من اغلب کلاسا رو فراموش میکنم برم. در نهایت واسه امتحانشم نمیدونم کی امتحان دارم. و وقتی میفهمم میبینم مثلا فردا امتحان دارم حالا من هیچی نخوندم. و استرس و هیجان زیاد سراسر بدنم رو میگیره و سراسیمه...
5 مهر 1391